ه‍.ش. ۱۳۸۷ بهمن ۱۸, جمعه

خاطره من از سی سالگی انقلاب در ایران


کاملیا انتخابی فرد
این روزها هر صفحه فارسی اینترنتی و یا رسانه تصویری و رادیویی را که نگاه کنیم می بینیم که همه به مناسبت سی سالگی انقلاب از " خاطرات انقلاب" می گویند و می نویسند. آنهایی که با آقای خمینی آمدند، مردند، وزیر و وکیل شدند، فرار کردند و مخالف شدند و آنهایی که مانده اند و ریش هایشان سفید شده، اما خبری از خاطرات مردم کوچه و بازار نیست و یا خاطره ای از نسل من که کوچکتر از آن بود که در انقلاب شرکت کند اما عاقل به اندازه کافی که از رویدادهای پیرامون خود باخبر شودآنچه که باید پرسید، خاطره "ما مردم" از سی سال گذشته است. خاطره نسل من که کلاس اول دبستان را در پائیز سال 1358 آغاز کرد و خاطرات کودکی ما را انقلاب، مملو از تصاویر اعدام شدگانی کرد که در صفحه اول روزنامه کیهان تصاویر خون آلودشان چاپ می شد و بعد از آن جنگی که هشت سال بطول انجامید. خاطرم هست که یا دولت گفته بود یا بین مردم شایع شده بود که روشنایی آتش یک سیگار هم هنگام حمله هوایی توسط خلبانان توپولف های عراقی قابل روئیت است. این بود که مردم تمامی پنجره هایشان را با پتوهای ذخیم می پوشاندند تا مبادا هنگام شروع خاموشی ها نور شمعی به بیرون بتابد. نمی دانم خاطرات کودکی ام با حقیقت و اوهام تا به چه اندازه آمیخته شده که هنوز در باور من، حیاط خانه مادر بزرگم را می توانم روشن از نور توپولف های عراقی مجسم کنم... شبهایی وجود داشت که با کیفی پارچه ای که به گردنمان آویزان بود به پناهگاه در زیرزمین می رفتیم. در این کیف کوچک پارچه ای که مادر بزرگم دوخته بود، شناسنامه امان را گذشته بودند که اگر آن اتفاق بد روی داد و زیر آوار ماندیم، هویتمان برای گروه امداد قابل شناسایی باشد... هنوز هم می توانم چشمانم را ببندم و پدرم و همسایه های دیگر را در زمستان و در کوچه پر برفمان پاسی از شب گذشته از بالای پنجره ببینم که مشغول چانه زدن برای خرید گازوئیل آزاد با راننده ای بودند که تانکر نفتکشش مقابل خانه ما پارک شده بود... برای صرفه جویی در مصرف سوخت، فقط شبها موتورخانه ساختمان روشن می شد و روزها مادرم برای گرم نگاه داشتن اتاق برادر نوزادم، بخاری برقی را هر دو ساعت یکبار روشن می کرد... و ما در خانه با شال و کلاه بودیم که سرما نخوریم و بدین گونه درس می خواندیم و مدرسه می رفتیم. .. خاطره من از انقلاب ایستادن در صف نانوایی لواشی در راه برگشت از مدرسه به خانه برای گرفتن بیست عدد نان است. نانوایی ها باید اول سهمیه رزمندگان را می پختند و بعد از آن مشتری های خود را راه می انداختند و برای رعایت انصاف به هر مشتری بیشتر از بیست عدذ نان نمی دادند و ما در صف نانوایی کتابهای درسی امان را برای مرور باز می کردیم. خاطره من از انقلاب، نشستن پشت نیمکتهای یخ زده ای بود که به علت کمبود سوخت بخاری های آن با درجه نزدیک به صفر می سوختند... و خاطره همکلاسی به نام نیلوفر پور زند که یکروز در حمله موشکی به تهران جان داد و دیگر به کلاس درس نیامد...خاطره من از انقلاب، بر باد رفتن جوانی بستگانم در صف قند و شکر و گوشت و نان است. تلاش آنها برای برحذر داشتن ما از درگیر شدن با حکومت، دغدغه اشان برای آینده نا روشن ما در کشوری که با ما، شهروندان خونی و بومی این مرز و بوم، مانند شهروندان کشوری اشغال شده رفتار می شد، و در نهایت غم بزرگ کردن فرزند در یک چنین شرایطی،خانواده ها را به سرعت خسته و ناتوان کرد. جنگ تمام شد اما اوضاع اقتصادی و سیاسی هرگر بهبود نیافت و تورم و بیکاری هم مضاف بر همه گرفتاری ها شد و حسرت آرامش بر دل همه ماند. امروز مردم ایران، مردم سی سال پیش دیگر نیستند. مردمی که من می شناختم مردمی مهربان، آرام، متین و راستگو بودند. آنچه که انقلاب بر سر مردم آورده است از آثار تحریمهای بین المللی و جنگ نیز ویران کننده تر بوده است. گذشته از آنچه که بر سر اخلاق و ادب مردم به دلیل فشارهای سیاسی، اجتماعی و اقتصادی آمده است، اینک بعد از سی سال انقلابیون و صاحبان قدرت هنوز به مدیریتی واحد برای اداره کشور نیز دست پیدا نکرده اند . مردم در این میان، افراد گم شده و بی سرنوشتی هستند که دیگر به نابسامانی ها خو گرفته و به تنها چیزی که دیگر بعد از سی سال اهمیت نمی دهند، اوضاع کشور است!آنچه که در این میان گم شده است، کودکی های من و هم نسلان من است و جوانی پدر و مادر هایی که زیر کوهی از مشکلات و فشارهای اجتماعی نابود گردید. این خاطره من از سی سال گذشته است...

هیچ نظری موجود نیست: